تبليغاتX
سپیده دمی که بوی لیمو می دهد

درباره من



منوی اصلی

آرشیو وبلاگ

آخرین نوشته ها

دوستان من

امکانات

همخانگی

 

اگر مي خواهي زندگي خوبي با همخانه ات داشته باشي، در او دقيق نشو! در هيچ كدام از كارهايش.

به قيافه اش دقت نكن.به راه رفتنش ، غذا خوردنش ،تلفنی حرف زدنش ، تلويزيون ديدنش ، خروپف كردنش ، دستشويي رفتنش،موسيقي گوش كردنش. اين را دوازده سيزده سال زندگي مجردي-دانشجويي به من ياد داده است.

مهمترين پيامد زير يك سقف رفتن، گند زدن به دوستيهاست.

با آدمي كه تا ديروز فيلم مي ديديد،تئاتر مي رفتيد، كتاب مي خوانديد،موسيقي گوش مي كرديد، غذا مي خورديد و لذت مي برديد كافيست دو سه ماه همخانه شويد. برويد زير يك سقف تا مجددا نظرتان را نسبت به مسائل بالا بپرسم.


[ ادامـه ... ]
نـوشــته شده در: سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 19:44 | به قلم: حسن آذری |



اعتراف
 

امتحان هندسه را افتاده بودم.نمره ها را چسبانده بودند پشت شيشه ی دفترمدرسه. شده بودم 75/9.

با پدرم رفته بوديم داخل دفتر. من به دبير هندسه التماس مي كردم كه بيست و پنج صدم به نمره ام اضافه كند و همينطور اشك مي ريختم .التماس مي كردم و اشك مي ريختم.دبير هندسه بلند شده بود از پشت ميزش . جاي مهر روي پيشاني. تسبيح در دست چرخي زد در دفتر و به پدرم گفت:

-پسرت اگه نمره مي خواد بهش بگو اعتراف كنه.

پدرم گفت اعتراف كن. گفته بودم به چي؟ پدرم داد زده بود : اعتراف كن به یه چيزي اعتراف كن.

 


[ ادامـه ... ]
نـوشــته شده در: یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 21:23 | به قلم: حسن آذری |



آپارتمان
 

در من فاجعه ای هست خاموش

 مردی که به این زودی ها

 از او با خبر نخواهد شد کسی.

 آپارتمانی هستم که درش

 با کلید كه نه!

 با لگد همسایه ها

        باز می شود



نـوشــته شده در: جمعه یازدهم فروردین 1391 | 6:6 | به قلم: حسن آذری |



مراودات یک شاعر با البسه اش در هفته اول دی ماه

 

 من كه در اداره آقاي آذري ام 

 مرخصي مي دهم به احمدي/ برود دم در خانه اش سكته كند

 يا خانم رحماني/ برساند خودش را براي زايمان خواهرش

 يك روز خودم را به استحضار مي رسانم و

 ماموريت مي گيرم / مي افتم دنبال مسير مهاجرت ماهي هاي آزاد

 اين را به شما قول مي دهم

 -شما يعني كت و شلوارم-

 

 بالا بروم پائين بيايم

 دلتنگ ترم مي كنند خيابانها

 مي آيند در من به راهپيمايي

 بالا و پائين مي كنندم

 كه  تغيير كند نظامم

 مگر من اما عوض مي شوم؟

 در خيابانهاي عصر

 زنان بسياري را دوست داشته ام

 هرگز يكيشان اما/ آنقدر زيبا نبوده است

 كه  اندكي مرگ را

 به تاخير بياندازد

-اين ها را كه گفتم/تنها كفش هايم در جريان اند-

 

 من مرد گريه هاي بي مناسبتم

 آدم روزهاي نامناسب

 آن هم كجا؟/ در كوچه هايي نامتناسب سنم

 به تناسب اندامم/اندوه براي كشيدن دارم

 -اين ها را/ پاكت سيگارم مي داند و

                            باراني و چترم-

 

 به قصد نزديكي با خودم هست

 هر شب اگر خيالم را روي تخت مي برم

 اگر همسرم نبود

 هر صبح مرا

 چه كسي ياد آوري مي كرد؟

 آينه ي دستشويي؟/ يا لباس خوابم؟

 

 با پيژامه ام رفيقم

هر دو دوست داريم تراكتور سازي

 استقلال را شخم بزند

 تخمه مي شكنيم و داد مي كشيم

 تا اخبار جمعه دلتنگمان مي كند

 سرم را از پنچره در مي آورم و

 آهسته به او مي گويم:

 نه! نمي شود از كارجهان سر در آورد.

 -از اين موضوع/زير پيراهنم هم خبر دارد-

 

 با اين اوصاف كه گفتم

 در حمام/ هيچ كس از من خبر ندارد

 جز حافظ/ كه با من دوش مي گيرد و

 منتظريم كه ملائك

 در خانه ام را بزنند....

 

نظر دوستان:در ادامه مطلب قید شده است


[ ادامـه ... ]
نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:41 | به قلم: حسن آذری |



پدر

 

در خانه ي مادري

كنترل تنها دست پدر بود

كه حيات وحش را دوست داشت

            اما

پسرانش را رام بار مي آورد

و دختران قبل از پخش اخبار

باید در خانه جمع مي شدند 

 

از شبي كه كنترل از دست پدر افتاد

كسي دلش نمي آيد

تلويزيون را روشن كند و

اخبار را سر وقت به منزل بیاورد...



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:40 | به قلم: حسن آذری |



صبحانه

 

دبستانی هستم با سقفی شیروانی

 زنگ زده ام زیر برف و باران

 که کودکانم بیایند به تفریح

يكي نيست به من بگويد آخر اي خانه خراب!

چگونه هنوز آسمان را دوست مي داري

تو که بچه هایت را در حیاط

هواپيماها شاد نمی کردند/می ترساندند

 

آسمان رادوست دارم اما

از تو چه پنهان عزيزم!

كابوسي گاه و بيگاه است

راه دادنش  به هواپیماها در زنگ تفریح

 مي پرانندم از خواب به ناگاه وُ

خيالم تخت نمي شود مگر با ديدنت 

 که مثل اولين صبح پس از جنگ

                زیبایی اما غمگین... 

 که مثل اولين صبحانه ی صلح  

                  دلچسبي اما دست نخورده



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:39 | به قلم: حسن آذری |



دلم می خواهد عزیزم

 

چرا یادم نماند

با همان انگشتي كه ماشه را مي چكانند

ماه را نشان ندهم؟

لابد براي همين است

كه هرچه شماره ات را مي گيرم

-گفتم كه آقا،اشتباه گرفته ايد

دلم مي خواهد عزيزم

دلم مي خواهد

تمام تلفن هاي جهان را

تو برداري

برداري كه نگويم خسته ام

يا نگويم كه جهان

چمدانيست روي دوشم

بي كه در ايستگاهي زمين گذاشته باشم اش

بگويم كه:اي ‏،به لطف شما

هستيم،زنده مانده ايم

اصلا ميان ماندن و در ماندن

يك در بسته مگر فاصله نيست؟

دلم مي خواهد عزيزم

دلم مي خواهد

به هر دري كه مي كوبم

پشت اش تو منتظر ايستاده باشي.



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:38 | به قلم: حسن آذری |



دارکوب

 

 کجا  مگر گم شده ای

که حتی اگر نخواهد دلم

خالي جايت پيداست/ در جای جای تنم؟

در غیاب تو آری !

مردي كه من باشم

درختي هست اگرچه سرپا

                    اما

                  .

                  .

                  .

                  .

                  .

                  .

    دلتنگ  منقار داركوبش



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:37 | به قلم: حسن آذری |



مسافر کش های سر خط

 

می توانستم زياد حرف بزنم

موضوع صحبتمان اگر از وطن بود

يا  ماهی های آزاد

اهل اين حرفها نيستم اما دیگر

 مدتهاست مساحت وطنم

مسافتي است از خانه تا به اداره

-سالهاست كه چسبيده ام/ به خانه و زندگي ام

هر چه مي كنم اما نمي چسبد

 نه اين خانه / نه اين زندگي به من-

 تنها دلخوشي ام در  مسیر

مسافر كش هاي* سر خط اند:

 هرچند نام كوچكم را بلدند

اما هرگز

           هرگز

هرگز مقصدم را نمي شناسند             

                     .

                     .

                     .

 *: حتی پیشنهاد داده اند این شعر

 کاش این گونه  تمام می شد:

نام کوچکت را می دانیم اما

چرا هربار

  هر بار

هر بارمقصدت را می پرسیم؟ 



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:36 | به قلم: حسن آذری |



سه گانه ای در ستایش آلزایمر و گمشدگی

 

۱-مردي با سبيلهاي خنده دار و كله ي طاس

سالهاست در ستون گمشدگان روزنامه

خوابیده در كف صندوقچه ي مادر بزرگم. 

 

مادر بزرگم به مرگي طبيعي مرد*

و طبيعتن  باید می پوسید تا حالا           روزنامه ي فوق الذکر

درب صندوقچه زنگ زده لولاهايش

و من وقتي سبيل مي گذارم                      خنده دارم 

تنها(( صاحب عكس فوق)) مانده با كله اي طاس

     كه اصلن تكان نخورده است...

 

2-تعداد صفحات شناسنامه ها را

قبل از تولد مشخص کرده اند

سرنوشت من اما در شناسنامه ام نمي گنجد

صفحه اي گم شده است انگار 

 

3-زمانه عوض شده است عزيزم!

به جاي كليد خانه ام

رمز عبور وبلاگم را به تو خواهم داد

 

مثل سرنوشت ((صاحب عكس فوق))

تلخ است سرگذشت خانه هاي متروك

از تو كه پنهان نيست

مرا پرنده هاي بي آشيانه/اندکی

 آشيانه هاي بي پرنده اما/ بسيار

      نگران مي كنند.

 

*گمان می کنم دی ماه ۷۲ بود یا بهمن ۷۲؟



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 20:26 | به قلم: حسن آذری |



وطن

 

وقتي مي گفتم وطن

رودخانه به رودخانه

مسير مهاجرت ماهي هاي آزادش را

از بر بودم مثل آب خوردن

 

وقتي مي گويم رودخانه 

   منظور زلالی دارم

كودكي می آیددر نظرم /از دبستان معارف

 آب از سر تعليمات ديني اش گذشته است

دقيق  می خواهید؟/می گويم:

 پسری در نظرم هست

  كه پرچم سرزمينش را

در حياط مدرسه دوست داشت    

نه روي مزار عموي همكلاسي اش.

 

وقتي مي گويم همكلاسي

عمويي كه برده بودندش به سربازي

بر نمي گردد به مرخصي 

 مارا با خود ببرد ماهيگيري

 یا برویم بازی فوتبال

با تیمی که نامش را/ شهید نکرده اند.

 

وقتي مي گويم سربازي

تف مي كنم به صورت ورق بازاني

كه می کوبند سربازها را

 با سر به زمين.

 

زمين كه مي گويم

كره اي است كه  مي چرخم رويش

به دنبال وطنم

 

وقتي مي گويم وطن

دستور پخت ماهي هاي آزاد

از بلند گوهای حیاط زندان/ به وقت هواخوری....

زندان كه مي گويم

         .

         .

         .

         .

         .

         .

ساده گير آورده ايد ها!

ديگر هيچ نمي گويم.



نـوشــته شده در: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | 20:25 | به قلم: حسن آذری |



شفاف تر از چشمه

 

 معذرت مي خواهم از پليس ها

 چيزي از اين شعر اگر دستگيرشان نمي شود

 حقيقتش راکه بخواهيد مي ترسم

 مي ترسم حقيقت/ پشت درهايي كه دستگيره ندارند بترسد

  و من تا آخر عمرم/ شاعري بمانم با نام مستعار

 

  تمام آبها در جريان اند

 از خبر بوسه ي من/  برلب چشمه ي زادگاهم

 تمام رودخانه ها از سرگذشت من جاري اند

 به زودي همه ی دریاها/ عاشق می شوند‏، می دانم

 گيرم كه بوسه ام چند روزی

 گير كند و به تاخير بيفتد پشت آبگیرها 

 

 واضح تراز چشمه ي زادگاهم

 مثالي نتوانستم بياورم

عرض کردم معذرت مي خواهم ازشما سرتیپ!

 حدس زدم به تیپ تان نمی آید

 چيزي از این جا /دستگيرتان شود....

 


[ ادامـه ... ]
نـوشــته شده در: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | 20:22 | به قلم: حسن آذری |



خروس

 

اين پست تكراري را تقديم مي كنم به اندك مخاطبين عزيزي كه از روز اول اين وبلاگ با من بوده اند و از من انتظار خاطره نويسي داشتند نه شعر. با اين همه هنوز اينجا را مي خوانند به اميد خاطره اي تازه....

------------------------------------------------------------------

ظهر تابستاني بود كه ما ناهارش((آبدوغ خيار ))خورده بوديم و بعد از جمع كردن سفره دراز كشيده بوديم وسط هال.من ، مادرم و برادر بزرگترم.

پسر عمويم زنگ خانه را زده بود و نفس زنان به مادرم گفته بود:

-سلام زن عمو....مامانم... گفت... بهتون بگم عمه ...امشب قراره بياد خونه ي شما.

-مگه قرار نبود امشب خونه شما باشن؟

-آخه امشب خاله ام ما رو دعوت كرده شام... ختنه سوران پسرخاله- ام.عمه گفت ما بريم اونجا اونم مياد خونه شما

-باشه.باشه

مادرم باشه باشه را با لحن نگران كننده اي گفته بود.من اين لحن را در دنياي كودكي اينگونه متوجه شده بودم :ما امشب چيزي مناسب شام مهمانمان نداريم .

ترجمه ي درست و واقعي تر اين لحن اما از اين قرار است:

جنگ بود.همه چيزكوپني شده بود.مرغ ،روغن، قند،برنج حتي سيب زميني .مرغ آزاد هم كه مي خواستي بخري بايد مي رفتي كل شهر كوچك ما را مي گشتي شايد پيدا مي شد.اما نه من و برادرم آنقدر بزرگ بوديم كه برويم خريد ،نه براي زن جواني مثل مادرم خوبيت داشت بيافتد دنبال تهيه ارزاق .

مي توانم اين روايت را غير مستقيم به گونه اي پيش ببرم كه شماي خواننده متوجه شويد من و برادرم هر روز بعد از ظهر با خروس قهوه اي-حنايي رنگي كه در حياطمان داشتيم بازي مي كرديم و غير مستقيم به اين موضوع هم اشاره كنم كه ما احتمالا عاشق خروسمان هم شده بوديم.اما همينقدر مستقيم اشاره مي كنم و ادامه مي دهم كه مادرم گفت: چاره اي به جز بريدن سر خروس نداريم.

مادرم رو به ما كرد و گفت :يالا،خروسو بگيرين ببرين بدين ((مش رجب )).

برادرم گريه كرده بود . داد و بيداد راه انداخته بود كه اين كاررا نكنيم .پيشنهاد هم كرده بود براي شام دوباره ((آبدوغ خيار))بگذاريم جلوي مهمانها.

من اما انگار كمي فهميده تر از برادرم بودم.خروس را گرفتم.از خانه تا سر كوچه چسباندم به صورتم و بردم پيش ((مش رجب))كه نشسته بود روي صندلي جلوي مغازه اش.

-مش رجب مادرم گفت سر اين خروس رو ببر

-باشه.ولي من چاقو ندارم بپر از خونتون چاقو بيار

بدو بدو رفته بودم خانه و چاقوي محبوب مادرم را گرفته بودم وداده بودم به مش رجب.

مش رجب  دوتا بال خروس را چسباند به هم /خروس را زد به  زمين / پاي چپش را گذاشت روي بالهاي خروس/منقار خروس را گرفت/زبان خروس را از لاي منقارهايش آورد بيرون/با دست چپ گردن خروس را گرفت و كشيد/ با دست راست/بريد/گردن خروس را بريد/خون مي جهيد/خروس بال بال مي زد/بال بال زد/خون مي جهيد/خروس بال بال زدو/بال بال زدو/ تمام/خون چكه چكه مي ريخت...

مش رجب خروس را برداشت گذاشت داخل پلاستيك.پلاستيك را داد يك دستم،چاقو را يك دستم.خروس سبك شده بود.چاقو سنگين.آنقدر سنگين كه نتوانسته بودم با خودم برگردانم خانه.

چاقو را انداخته بودم توي جوب و به مادرم گفته بودم  كه نمي دانم كجا از دستم افتاد و گم شد.

بگذريم از اينكه آن شب من  شام نخوردم.ولي برادرم خورد.چقدر هم با علاقه خورد...

من شام نخورده بودم چون طعم تلخ چاقو، تمام دهانم را پر كرده بود.



نـوشــته شده در: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | 19:28 | به قلم: حسن آذری |



آمبولانس
 

 داد مي كشم كه مرگ از شما برانم

 مرگ است غالبا ولی/ كه مي راندم

عجله جيغ مي زنم بيهوده تمام عمر

 امااز اجل/ کو گوش شنوا؟

هربار دست خالی می روم و 

 کاش پر برنمي گشتم هر گز

           پر اما شكسته

             پر اما خونين

 

  اضطراب در آمده از دو چشم ام

  سر به كوه و بيابان هم بگذارم

 كم نمي شود ازاندوهم چيزي.

  

 درماندگي منم

 كه از  ازدحام خيابان و اشتباه کوچه

نمي توانم در بروم

  

 به جنون/ سر به ديوارهم اگر نكوبم

 كودكي نيست در اين شهر

 كه دوستم بدارد.

  مرگ در بسترم فرسوده مي شود

 حسرتش اما به دلم خواهد ماند

 جمعه را يك روز كامل

 آسوده در پاركينگ خانه ي يكي از شما

 بخوابم كنار بقيه 



نـوشــته شده در: چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 20:12 | به قلم: حسن آذری |



یک صندلی برای اندوهم

 

 ساكم را مادرم بست

  فرستادم  به تهران و

 نشست سال به سال

عکسم را بزرگتر کرد روی دیوار اتاقم

به مادرم بايد بگويم

 اصولن آدمي بر عكسم

معكوس بزرگ مي شوم انگار

حتی در همين تهران  

روبروی سازمان بنادر و كشتي راني 

خیال می کنم روزگاري پدرم  

  قزل آلا بوده لابد 

 

پدرم پول گذاشت توي جيبم 

 ديپلمم را راهی تهران کرد و

نشست جلوي تلويزيون  

به تنهايي تعجب کرد از اخبار

پدرم خيال مي كرد مدركم

 كمك مي كند به دركم   

 عقلم مي رسدبه كمك شانه هايش

 كه گاه بلند كردن يك تابوت

از كول كردن دنياهم/ دشوارتر است

 

سالها گذشته است از اتوبوسي

كه مرا

ساك پيراهنم را

جيب پر پولم را

مدرك ديپلمم را

تحويل تهران داد

من هم از خیابانهایش می گذرم

گر چه فریاد هایم را

 درست  و حسابی تحويل نگرفتند

 حتی یکی از کوچه هایش

 ما اعتراضی بودیم

که به خیابانهای این شهر وارد نیستیم.

 

 به جاي  اين كارها

برادرانم اي كاش مي انداختندم به چاه

 وزير نفتي شده بودم لابد براي خودم

و هرگز سوار اتوبوسي نمي شدم

كه مرا

ساك پيراهنم را

جيب پر پولم را

مدرك ديپلمم را

تحويل تاكسي هايي داد

كه به هيچ راهي مستقيم نبودند

 

از چيزي كه در اين جا غافل شديد

اندوهم بود

كه با من

سوار اتوبوس شد و

جا شديم  به راحتي  روي يك صندلي

 

 افسوس كه  در تهران به این بزرگی   

كودكي نيست اندوهم           

كه ول كند دستم را

و جا نمی شویم با هم البته       

حتی در میهمانیها/ روی هیچ صندلی  

                                                                                                                         


[ ادامـه ... ]
نـوشــته شده در: شنبه بیستم اسفند 1390 | 16:55 | به قلم: حسن آذری |



در گيرو دار

 

 چون مارگير پيري كه افتاده گير مارهايش

 يا مثل ريزعلي خواجوي

 شبي كه چيزي گير نياورد/جز پيراهن پاره اش

 مانده ام روي دست اين شعر

 -ننويسم اش اگر/ مي ميرد  

  اگر بنويسم / مي ميرم-

 

 سه سطر سمج سر به هوايش

                          سوت زنان

 افتاده اند گير داده اند

 دنبال دختراني كه هر عصر

  ولي عصر

 والعصر

  ان الانسان لفي خسر

  دو سطر ساكت و غمگينش

  مي ترسند بيفتند و گير كنند

  پشت درهايي كه دستگيره ندارند

 

 چند سطر بعدي اش پر از رد پاست

 رد همين پاها را كه بگيريد....

 نه ! نگيريد! نگيريد!

 اي رد پاهاي خوني !

 ازكوچه هاي بن بست/ چيزي شنيده ايد آيا؟

 

  كلماتي دارم در اين شعر

  یک شب هم آسوده نخوابيدند

 مرزبان مضطربي هستند انگار

 نگران از سر گيري درگيري...

 

 درگير شرجي آغوش تو بودند اي كاش

 هر چه سطردر اين شعر، عزيزم!

  كشتي خسته اي مي شدم

 درگيرو دار بندر گاه تنت 

 كه پهلو به پهلوي تو آرام بگيرم



نـوشــته شده در: پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 | 11:40 | به قلم: حسن آذری |



شطحی در سطح

      

  نازل شو بر من

که حافظ  كل خطوط  تنت باشم  

         مراقب پيراهنت

از برجسته ترين آثار اندامت 

                    در من كتابي هست

از آثار دستم روي برجسته هاي اندامت  

                                     كتابخانه اي

دعوتم كنی اگر به عصرانه

والعصر! چايي  ریخته نریخته 

           سعدي عطر گلستان پيكرت می شوم

كلام از نگاه تو شكل مي بندد*

والشمس كه مولوي چشمان توام آرزوست.

  

بخوان مرا به دعاي افتتاح دگمه هايت

از تو به سلامت که برگردم

مي شوم خسرو وطنت

ناصر خسرو سفرنامه ي تنت 

 

 قريه اي هستم در جوار تو بي نام

يا فتح ام كن كه تهران شوم

يا شهري باش روي گسل هاي اندوهم.

به پايتختي ات انتخابم كن

هم از نقل مكان من بترس و

هم بترسان مرا از بزرگي قطعي زلزله هايت

سازماني بنا كن و تنها مشغله ات

بگذار بپيش بيني احتمال ابرهاي بالشم باشد

نزولات آسمان اتاقم را سازماندهي كن و

تنها تو

تنها تو

نازل شو بر من .

نازل شو بر من!



نـوشــته شده در: دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 15:57 | به قلم: حسن آذری |



جهان بی آهو

من و تو

چه زمين را دوست بداريم

چه نه

اندكي از مسير خود منحرف نمي شود

گلوله اي كه مي رود

يا قلب آهويي را بدرد

يا سينه ي مرداني كه جهان را

بي آهو دوست ندارند

با اين همه

تو  همچنان دست به دعا باش عزيزم!

-دستان دعاي تو

آسمان را نگه داشته اند-

دعا كن راننده ي تانكي

كه از كنار لانه ي بلدرچين ها مي گذرد

يا شاعر باشد

يا جهان را

بي آهو دوست نداشته باشد.



نـوشــته شده در: پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | 10:36 | به قلم: حسن آذری |



حسن سمیر آذر
 

در من (( حسن سمير آذر)) ي هست كه مسالمت آميز با هم زندگي مي كنيم. اهل همين دور و بر است و چند وقتيست مستاجر بنده هستند. اين ها را او نوشته...

 

1-صدای گلوله که می آید

 از پا در می آیند

 هم کفشها

 هم آدمها

  صدای گلوله که می آید

 دعا کن که تنها          

         کفشها....

 -------------------------------------------

 2-حرمت نگه دار برادر!

این باتوم

روزی درختی بود

که پدرم آبیاری اش مي كرد

 

چه سرنوشت شومی دارند درختان!

سالهاست 

 نه تخته سیاه می شوند

 نه پنچره

یا چماق می شوند

یا هیزم شومینه ی رییس ها.

 ----------------------------------------------

3- نه به خاطر خواهر زيباترمان

با سنگي ازپشت سر

غافلگيرم مي كني

نه به صحرا مي بري ام

 

 نه برادرم !نه!

 امروز 

 با هم مي رويم راي مي دهيم

 فردا

 گرگي هستي كه در خيابان

 پيراهنم را مي دري.

 -----------------------------------------------

4-هر بار گول می خوریم و

هر بار فراموش می کنیم:

جنجال پرنده فروشها

بر سر اندازه ی قفس است

نه دلتنگیهای قناری

 



نـوشــته شده در: چهارشنبه دهم اسفند 1390 | 18:40 | به قلم: حسن آذری |



سرباز های مرزی
 

این شعر را در یکی از پستهای مرداد ماه سال جاری گذاشته بودم. اندکی تغییرش دادم‏،بايد تغيير مي يافت. مرداد امسال عرقريزان روحم بود....

اشتباه اگر نكنم اكثرا

خميازه ها را مي كشيم تا آينه هاي دستشويي*

رختخوابها را جمع كرده نكرده

خيالمان تخت است كه مسافر كش ها

زودتر ازهمه زده اند بيرون

در تاكسي چسبیده به هم

 صبح را با رادیوی راننده روشن می کنیم

-سلام هموطن!چه روز زيبايي

تا اينجا كه اشتباه نكردم؟

 

قطار قطار ايستاده ايم در مترو

قطار قطار... قطار قطار..قطار قطار

- چرا نمي آيد بقيه ي اين شعر؟

  

اتوبوس مي آيد و از ميله هايش

خستگيهاي عصر  آويزان مي شوند

-پس كي مي رسيم به ايستگاه آخر؟

  

اشتباه نكنيد دوستان!

به شب نكشيده اين شعر تمام مي شود

غرض از تاكسي واتوبوس و آينه هاي دستشو يي  هم اين كه:

         به سربازهاي وظيفه می مانيم

 

              درطرفين خط مرزي

اين چنین به هم نزديك و

چه از يكديگر دور!

 *:مضمون سطر برگرفته از شعري از جناب پاشاست

 



نـوشــته شده در: سه شنبه نهم اسفند 1390 | 19:44 | به قلم: حسن آذری |