با شاخه گلی در دستت

  پشت هیچ چراغ قرمزی نایست!

  تو سربازهای وظیفه را

        به یاد غربت

 به یاد دخترعموهایشان می اندازی .

  پلیس  جوان  

  سبز می کند

 چراغ عابر پیاده را

   تا می روی 

   کوله ی سربازها 

  خسته تر می شود روی دوششان

  و دستفروش ها

  اگر نامت را می دانستنند

  بیهوده جار نمی زدند:

  روسری ... روسری قهوه ای...

 

   پیشنهاد: این پست را بخوانید:

http://abrechandzelee.blogsky.com/1391/02/07/post-63/