مراودات یک شاعر با البسه اش در هفته اول دی ماه
من كه در اداره آقاي آذري ام
مرخصي مي دهم به احمدي/ برود دم در خانه اش سكته كند
يا خانم رحماني/ برساند خودش را براي زايمان خواهرش
يك روز خودم را به استحضار مي رسانم و
ماموريت مي گيرم / مي افتم دنبال مسير مهاجرت ماهي هاي آزاد
اين را به شما قول مي دهم
-شما يعني كت و شلوارم-
بالا بروم پائين بيايم
دلتنگ ترم مي كنند خيابانها
مي آيند در من به راهپيمايي
بالا و پائين مي كنندم
كه تغيير كند نظامم
مگر من اما عوض مي شوم؟
در خيابانهاي عصر
زنان بسياري را دوست داشته ام
هرگز يكيشان اما/ آنقدر زيبا نبوده است
كه اندكي مرگ را
به تاخير بياندازد
-اين ها را كه گفتم/تنها كفش هايم در جريان اند-
من مرد گريه هاي بي مناسبتم
آدم روزهاي نامناسب
آن هم كجا؟/ در كوچه هايي نامتناسب سنم
به تناسب اندامم/اندوه براي كشيدن دارم
-اين ها را/ پاكت سيگارم مي داند و
باراني و چترم-
به قصد نزديكي با خودم هست
هر شب اگر خيالم را روي تخت مي برم
اگر همسرم نبود
هر صبح مرا
چه كسي ياد آوري مي كرد؟
آينه ي دستشويي؟/ يا لباس خوابم؟
با پيژامه ام رفيقم
هر دو دوست داريم تراكتور سازي
استقلال را شخم بزند
تخمه مي شكنيم و داد مي كشيم
تا اخبار جمعه دلتنگمان مي كند
سرم را از پنچره در مي آورم و
آهسته به او مي گويم:
نه! نمي شود از كارجهان سر در آورد.
-از اين موضوع/زير پيراهنم هم خبر دارد-
با اين اوصاف كه گفتم
در حمام/ هيچ كس از من خبر ندارد
جز حافظ/ كه با من دوش مي گيرد و
منتظريم كه ملائك
در خانه ام را بزنند....
نظر دوستان:در ادامه مطلب قید شده است