۱- نمی دانم  وقتی می گویی نرو

  چرا بیشتر دوستت دارم

  از وقتی که می گویی بیا

 نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست

  نرو

  از بیا

 چرا اندوهگین تر است؟

 ۲- کدامتان بلدید؟

 آنقدر راه بروید- مثل من-

 که کفشهایتان خسته شوند

 اما پاهایتان هرگز

 

۱-گاهی لازم است نقشه را

          از وسط تا بزنم

 آذربایجان بیفتد روی خلیج

  فارسی تبریز خوب شود وُ

 بندر لزگی برقصد

 گاهی هم نقشه را باید

 از شرق به غرب،از غرب به شرق تابزنم

  خراسان را بفرستم به پابوس آهوان کردستان

  اما حرف های من باد هواست

 از پنجره وارد می شود

 نقشه را می کند از روی دیوار اتاق

 می اندازد داخل جوب کوچه

 آب از سر وطنم می گذرد...

 

 ۲- ...و برگ

 تنها در آمد درخت بود

 که به حساب پائیز ریخته شد

 

 

 ۱-هرگز نخواهم فهمید

 لبی که می بوسد

 از لبی که بوسیده می شود

 چرا غمگین تر است؟

۲ - در مسافرتهای شبانه

 از کنار روستاهای کنار جاده که می گذریم

 چه کسی به ما یاد داده است

  با دیدن تک چراغی روشن

 اغلب غمگین بشویم؟

 ۳-قسم به سپیده دم

 و میدان عمومی شهر

 آنگاه که از ادحام خالی شده باشد وُ

 چهارپایه ای تنها،به پهلو افتاده باشد

        من آن تنهایی ام!

۴ - بادها

 در کجا می میرند؟

 ۵-در اتوموبیلم غمگینم

 وقتی که نمی فهمم

 برف پاک کن ها چه می خواهند بگویند

 اما شما غمگین ترم می کنید

 وقتی می پرسید

 مگر برف پاک کن ها

 حرفی برای زدن دارند؟

 

.ن: لطفا دوستان گلم اگه وبلاگتون رو به روز می کنید، بنده رو در جریان بگذارید تا با لذت بخوانمتان.