نظر دوستان:

محمد:

شعر در اداره شروع شده است. جايي كه لباس ها رسمي ترند. و آدمها نيز. حتي مرگ (آقاي احمدي) و تولد(خواهر زاده خانم رحماني) نيز به صورت رسمي در اين شعر نمود دارند.اما شاعر بيرون از اداره، در خيابان نيز به مرگ مي انديشد و زيبائييها نيز به نظرش جاودانه نمي آيند(كه مرگ را به تعويق بياندازد).اندوهي كه شاعر دارد را باراني و چترش مي دانند. اين اندوه از چيست؟ از عشق؟ از مرگ؟ جواب را در عصر جمعه شاعر مي يابيم از سر در نياوردن از كار جهان. حتي داد و بيدادهاي مولف و هيجانات او از بازي فوتبال كه نماد سردرگمي جهان مدرن است او را از بي حوصله گي نجات نداده است.
شعر در كجا تمام مي شود؟ در حمام. در برهنگي مطلق . جايي كه مي تواند نمادي از مرگ نيز باشد و انتظار براي ملائكه ؟ لابد ملائكه مرگ.

خسرو بنایی:

شعر در اجرای نوعی رفتار بوروکراتیک در لفافه لباس می خواهد خود را روایت کند .مضامین پهن شده در بند اول مرگ و تولد و مهاجرت است .در بند دوم جبر تکراری و مکانیکی تنیده در کار است و قدر ت سترونی عشق که قادر به تعلیق مرگ نیست که کفش که پا ها را در بر می گیرد که همان نشانه بخش پرتحرک کار است .مرد در روزگار بی تناست زندگی می کند عدم تناسیب بین اتفاقات اندوه زا و تحمل .اما او نسبت ریاضی با تناسب درد دارد چرا که وجه مکانیکی که در آن بسر می برد او را در قالب های از پیش طراحی شده قرار می دهد .
او وجه از خود بیگانگی را تا خانه حمل می کند .او در رسید ن و تطابق با خود واقعی اش حتی در خانه به یکپارچگی نمی رسد .خانه و همسر که حوزه عاطفی اش هستند از وجه بورکراتیک در امان نیست و حتی در آینه فرصت یاد اوری آنچه کار اورا به بند کشیده است را به یاد نمی آورد .او لحظه ای قادر به جدا شده از شخصیت تک ساحتی خود نیست .
تنها تسلا او در اوقات فراغت پیرجامه ای و زیر پیراهنی ست زمانی که خود را در خلسئه و کیف بازی رها می کند نوعی لذت شیلری در کسب آزادی رها شده در فراموشی بازی . همان کیف و سرخوشی که در بازی یک دم او را در یک قدمی عریانی غیر بوروکراتیک می رساند دور تر از شخصیت کت و و شلواری اش .

شعر در آخر به عریانی شاعرانه ای می رسد . انگار سوژه درعریانی به تطابق آرمانی و کامل با خود می رسد .سبک شدن سوژه از سنگین تر ین و رسمی ترین پوشش که در عین حال بالاترین درجه از خودبیگانگی بود تا در راه و خانه و بعد تا آخرین پرده عریانی در حمام کنایه از یک روز از زندگی انسانی ست که صادقانه بالحنی کنایی و آمیخته به طنز سیر نزولی جبر و ازادی مشروط را در چنبره کار بیان می کند

محمد مرادي نصاري:

شعر قشنگی بود و زبان شعر نسبت به کارهای دیگه تون کمی متفاوت بود
اما نمیشه گفت که این کار خوبه یا بد ...
نوعی روزمرگی و خستگی از مدرنیته در شعر وجود داره که اندوه و حسرت مهاجرت با ماهی های آزاد رو به دل شاعر گذاشته که این گاه با طنزی رندانه بیان شده.
می توان اطناب در بعضی بندها و توضیح زیاد را پای همین روزمرگی که شاعر میخواهد بیان کند گذاشت.
پایان شعر خیلی قشنگ بود

و من الله توفیق

بانو مینو نصرت(1)

شعری متفاوت که آغازی متفاوت نیز دارد. «من» ابتدای سطر و «آقای آذری» که صاحب اداره است ما را با دو پرسوناژ آشنا میکند. من شاعر و من کارفرما یا به تعبیری من عریان و من کت شلوار پوش. شاعر به خوبی تقابل این دو را با هم به تصویر کشیده است. رئیس یا کار فرما در کار وظیفه است و شاعر در کار اشتیاق. پرداختن به شق وظیفه حتی در ترخیص کارمندان مشهود است، یا به حال مرگ افتاده اند و نرسیده به منزل سکته می کنند یا برای خانمها تنها زمانی که وقت زایمانشان است یا دیگری . پس روز های فراغت به منظور استراحت یا تفریح جود ندارد. فاعل شعر نیز اگر وظیفه مجوز دهد میتواند به کت و شلوارش قول یک ماموریت دهد ماموریتی که کارش «دنبال مسیر مهاجرت ماهی های آزاد» رفتن است! چیزی شبیه یافتن راهی برای فرار؟ ماهی های آزاد به نظر میرسد اشاره به افرادی است که به دنبال آزادی نگاهشان به آن سوی مرزها است. شعر سپس نگاهی به خیابان ها می اندازد و به راهپیمایانی که بیهوده در خیابان ها بالا و پایین می روند اما شاعر به این کار هم بی شوق است. چون او را نظامی پیش می برد که از پیش نه تنها خیابان ها را سازمان دهی کرده است بلکه راه پیمایان را نیز. پس شاعر در چنبره ای ناگزیر هم خیابان را نفی میکند و هم پیمایش در ان را با دلیلی بسیار موجه، دیگر زن زیبایی هم وجود ندارد تا بتواند مرگ را به تاخیر بیندازد. پس ما با مرگ محتومی مواجه هستیم که هیچ چیز جلودارش نیست. گرچه با وجود زنان زیبا نیز حتمیت آن قطعی است. آنچه در حقیقت سیر عمر می کند کفش های شاعر است که مدام کهنه و نو می شود.
در سطر های بعد شاعر نشانه های دیگری از خود به جا می گذارد. مرد گریه های بی مناسبت، آدم روز های نامناسب/ ... و ربط این دو به تناسب اندامی که کارش کشیدن اندوهی سنگین است. اندوه در این سطر بار تنهایی، مصیبت و همۀ آنچه را که میتوانست باشد و نیست بر دوش می کشد. او تناسب اندام خودش را در شرایطی که محملی برای تجربه های شاد و عاشفانه نمی یابد مزیتی میداند برای کشیدن بار سنگین اندوه. آنگاه که خود انسان ها دیده نمی شوند و احساس نمی شوند و لمس نمی شوند سیگار جای فقدانی بنیادین را پر می کند و بارانی و چتر تنها یاران نفوذ ناپذیر فرد محسوب می گردند، یاری که می کوشد قطره ای از بیرون به درون نفوذ نکند

بانو مینو نصرت(2)

نزدیکی باخود تمنایی بیمارگون است. خیال عنصری زنانه است که شاعر هر شب به قصد نزدیکی با خود او را به تخت می برد. در اینجا عملا همسر چیزی در حد ساعت شماطه دار است که با زنگ خود موجب بیداری شاعر می شود و صبح را یادآوری میکند. جهان بیرونی لبالب از خطوط محدود کننده است . پیراهن رو ، زیرش را و کفش ها، صاحبش را و ... لو می دهند. و شاعر اعتراف می کند که «با پیژامه ام رفیقم» پس سهل است اگر از هر پدیده ای بیرونی در جهت برانداختن این فشار روانی استفاده کند. « هر دو دوست داریم تراکتورسازی/ استقلال را شخم بزند» . روشن است استقلال آنگاه که در مقام یک تیم تثبیت میگردد بهتر است که شخم بخورد.
شعر با پرداختن به ظواهر که شخصیت بیرونی و وظیفه مند انسان ها را میسازد تصویری از انسان ارائه می دهد که کاذب است تصویری معطوف به کت و شلوار که نجواهای زیر پیراهنش را هم قادر نیست از دستبرد دیگران مصون نگاه دارد. به نظر میرسد در این شعر ادمها نیستند که با هم ارتباط دارند بلکه جامه های آنهاست که زیر و بمشان را بیرون می ریزد و در معرض تماشا میگذارد پس شاعر تنها در حمام خانه احساس ایمنی می کند جایی که می بایست بنا به مقتضیاتش عریان بود.حمام به گونه ای جای میخانه و مست را میگیرد . « دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند » .
سلام

کروب رضایی

سلام دوست شاعرم
با اینکه می دانم آذری هستی اما عمرا تراکتورسازی بتواند استقلال را شخم بزند حالا اگر "تراکتور "می شد شاید منظورم کاملا واضح بود من هم از غربی تر نقطه اذربایجان این را خدمتت عرض کردم که بدانی حواسم هست شعرت گرچه بحر طویل مفصلی بود اما درونش آتش های نهفته ای بود که هرکدامش شعر تر بودند حرفهای زیادی که درونت از مدتها ته نشین شده بود یکجا آورده بودی ریخته بودی وسط همین اداره حالا کارپرداز یا مسئول امور اداری مرخصی بودند تقصیر کسی نیست باید به ویراستارت هم گوش زد می کردی در نویسش خطوط کمی بیشتر دقت کند جمله ها پر بودند از تعابیر شاعرانه و تصاویر قشنگ که مخ هر ارباب رجوعی را سه سوت تعطیل می کردند

زنان بسياري را دوست داشته ام

هرگز يكيشان اما/ آنقدر زيبا نبوده است

كه اندكي مرگ را

به تاخير بياندازد

-اين ها را كه گفتم/تنها كفش هايم در جريان اند-



من مرد گريه هاي بي مناسبتم

آدم روزهاي نامناسب

راست گفتی مناسبت ها را خوب لمس نکردی چه اگر اینطور بود از درون این شلوغی بازار شعرکهای زیبایی می شد تهیه نمود گرچه من مشهورم به تلخ نویسی اما وقتی این موقع دعوتم کنی به شعر طنز هم کار دست ادم می دهد و هم اینکه دست مریزاد یادم رفت

 مجید خسروی:

 با پيژامه ام رفيقم

هر دو دوست داريم تراكتور سازي

استقلال را شخم بزند

تخمه مي شكنيم و داد مي كشيم )
یه سوال؟ چطور می شه این چهار سطر از سطر بعدیت خبر می دهن؟ کلماتت نوستر آداموس شدن؟
زیبا بود ولی از دید من این به چالش کشیدن، زوایا، یه جاهایی (با تاکید مجدد - یه جاهایی) دچار نا پختگی می شن و این به کارت لطمه می زنه.
روی هم رفته می شه گفت ایده و اجرای قابل تحسینی هست.
موفق باشید.

 آیت نامداری:

تصورمن بر اين است كه ذهن شاعر تيكه پاره است پراكنده گويي مي كند واز يك موضوع ناغافل درون موضوع جديدي مي پرد همان گونه كه به اشارت برخي دوستن ممكن است نشانه هاي تاثير دنياي مدرن بر ذهن و زندگي شاعر باشد اما نميتوان اين گونه گفت كه اگر شعري آشفته بود ومثلا از واژه ي زلف هم در شعر بهره رفته بود پس اين آشفتگي و زلف ارتباط دروني شده ي اين دو و ذهن و زبان شاعرن بايد كليدهاي پيداوپنهاني در زبان وجود داشته باشند تا مدعاي ما سرش بي كلاه نماند
خلاصه ي مطلب اينكه تكه هاي شاعرانه ي زيادي در شعر هست كه به گمان بنده بالاخره صاحبشان را به سوي آتشي ميبرند تا پخته ترش كنند

داریوش ریاحی:

سلام بر جناب اذری
خرسندم که توانستم چندبار اثرشما رو بخونم
از دید من کمترین، فرم زیبا و محتوا با ارزش است
دلیل ان هم اسفاده ی زیرکانه ی خالق اثر در ایجاد فضای استعاره انهم با حداکثر لطافت
موضوع پراکنده نیست بل داستان روزمره گی خیل زیادی از ماست
موضوع خوب و دلنشین روایت می شود ومن که لذت بردم
در ضمن نمیتوان از فضای نوستالوژی ایجاد شده در بعضی قسمتهای اثر برای خودم نیز غافل شوم
پیروز وسربلند باشید

جلال ارمغان

میخواهم این شعر عریان را از انتها بگویم که دلیل زیبایی دارد برای عریانی اش
و زبانی که شاعر با جسارت تمام برای واگویه هایش انتخاب کرده است
مردی که رئیس است مرخصی می دهد و در آن روز مرگی ها یکی سکته میکند و یک نوزاد پا به جهان میگذارد
ولی خود برای گذر از دغدغه ها باید به استحضار برساند نه مرخصی بگیرد
به استحضار برساند تا به سمت جریان ماهی های آزاد برود جریان داشته باشد و بتواند به راحتی به کت و شلوارش دهن کجی کند
آنجا که در مسیر جاری شدن قرار گرفته است
مردی که رییس است و ریسی که میتواند با رجوع به خود با پیژامه تخمه بشکند و با تعریضی زیبا آذری بودن خودرا به استقلال و شخم زدن تراکتور که یک روی سکه است و من فقط در آن

این یک روی سکه است
مردی که همچون تمام مردان تنوع را دوست دارد
و این را در خیابانهای عصر (یا شاید ولی عصر)
دیده است
وبه موضوعی روانی و بسیار زیبا اشاره میکند
هرگز یکیشان انقدر زیبا ...
و شاید تنها یک شاعر معنای گریه های بی مناسبت را میداند
که با این سطر اشک در چشمم حلقه زد
و در کل به جز اطناب من این کار را بسیار زیبا و دوست داشتنی دیدم

گلاره چگینی:

می خواهم کمی در مورد شعر کسی ک نمی شناسم حرف بزنم .. چرا ک شعر ظرفیت بالای تاویلی دارد و این تاویل مند بودنش مرا ب وجد می آورد .. گرچه از نوعی سردرگمی ک مطمئنن من درونی مولف یا همان شاعر از آن رنج می برد اما همین سردرگمی در پاره ای از اشعار می تواند عنصر پیش برنده باشد .. عنصری ک هم می تواند مخاطب را دور نگه دارد هم می تواند آنقدر نزدیکش کند ک ب خودش و مشابهات خودش با این سطور بپردازد از این نظر هوشمندانه بر خورد کرده اید .. این کنایه ی جالبی ک شعر دارد .. این در لفافه صحبت کردنش را می گویم .. این ک دارد ب طعنه و رندانه بیان می کند ک همه ما در اداره هایمان و در لباس های رسمی مان متشخصیم و .. از این عنصر خوب استفاده کرده ای در مفهوم .. ذهن چند بخشی یک انسان .. ک می توانم همذات پنداری کنم .. می توانم در خودم چیزی شبیه ب این را تصور کنم .. حالا شاید روزمرگی های من تراکتور سازی و اینها نداشته باشد .. اما چیزی شبیه ب آن ها را ک دارد .. اما .. ب نظرم خوب پرداخت نشده .. ارتباط عمودی سطور خوب نیست .. چفت و بست محکمی ندارد انگار .. شعر در سطر خیلی خوب اتفاق افتاده .. کشف های خوبی مثل مرد گریه ها بی مناسبت .. ماموريت مي گيرم / مي افتم دنبال مسير مهاجرت ماهي هاي آزاد .. اما این کافی نیست .. انگار قسمتی از شعر در جایی دیگر اتفاق می افتد .. در بیرون متن .. و اما زبان کار نمی تواند از پس این ارجاعات برون متنی بر بیاید .. نمی تواند آن سردرگمی را خوب نشان دهد .. اینکه می خواهد همه چیز را عادی نشان دهد .. اما در قسمت هایی از کار احساس می کنم شاعر زیاده گویی داشته .. البته در استفاده از کلمه ی زیاده گویی یا اطناب اصلن مطمئن نیستم .. چرا ک هر جا ک این شعر دچار آشفتگی یا گم شدن رشته ی اصلی می شود .. می توان چند تا کار کوتاه خوب استخراج کرد .. و هیچ وقت نمی توان فهمید این که کار بلندی را می توان ب کارهای کوتاه تقسیم نمود خوب است یا بد ....

پروین پور جوادی:

شعر با مشخصه ي اول شخص، فرمي روايي دارد كه تا اتنها حفظ مي شود .شاعر با استفاده از اسامي فضايي ملموس ، صميمي وغير انتزاعي مي سازد . رئاليته ي شاعر در زبان خطابش را به كت وشلوار راعينت مي بخشد چنانكه دنبال كردن مسير مهاجرت ماهي هاي آزاد نه تنهامحتمل بلكه ضروري به نظر مي رسد.
بندهاي ميانه مونولوگي ست شاعرانه تر نسبت به ابتداي شعر كه استعاره هاي زيبايش به رئالسيمي چنگ مي زند كه همين نزديكي ست در خياباني كه از آن عبور كرده اي بارها وبارها . لحن روان راوي (شاعر) فضا وتصاويري مي سازد كه بسادگي قابل ديد ونيز قابل انطباق با المانهاي حقيقي ست .
ومن مرد گريه هاي بي مناسبتم هجو گزنده و تلخ همه مناسبت هاي اندوه باري ست كه از شدت تكرار ديگر كسي رابه گريه نمي اندازد زيباييش بيشتر بخاطر نوستالژي چتر وباران ست كه بار تنهايي و اندوه را دو چندان مي كند (كشيدن اندوه تركيب زيبايي ست به دليل وجهي كه اشاره به طاقت فرسايي بار اندوه در دل وروح آدمي دارد و وجهي كه به نقاشي وترسيم آن مي پردازد در خيال وخاطر شاعر !!!)
لحن همچنان يكدست وبي سكته اروتيسم آرامي را نيز روايت مي كند انگار كه شاعر نمايشي را با حضور من قابل تعميم يا (قابل همذات پنداري) ترتيب داده كه بايد پرده به پرده اجرا شود.
وبراي پايان بندي هيچ چيز بهتر ازاين نيست كه شاعر اذعان كند جهان وكار جهان جمله هيچ در هيچ ست هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق

امیر سنجوری:


حسن جان شکل و شمایلی که به نوشتارت داده ای , درست است که تداعی ژانر های آشنایی مثل موج ناب اند, اما من یکی فکر می کنم اثر ات بدون خلق منطق "ناب" تنها در سطح نوشتاری عادی می ماند که "زیر هم نویسی" را به جای "عادی نویسی" انتخاب کرده است .
یعنی چون این متن را تقطیع کرده ای برخی دوستان به آن "شعر" هم می گویند. همین متن را مثل کتاب پشت سر هم بنویس , نصف این ها دیگر به آن شعر نمی گویند!
البته بحث من ورود به دایره ی مزخرف "شعر بود" یا "شعر نبود" نیست. من با خود این اثر برخورد می کنم. با این متن.
زبانت داراد تلاش می کند به نوع مدرنی از روایت برسد اما بدان و آگاه باش که تا وقتی منطق اثر کلاسیک است و درونمایه ی یک نوشته , در روایت حرف تازه ای برای گفتن ندارد , پرداختن زبان به پوسته های مدرن , لزوماً متن را مدرن نمی کند.

ترکیب هاب به ظاهر نامتعارفی که همنشینی شان مثل همنشینی بنفش و زرد , جالب توجه می شود , خیلی هم خوب است.
در عین حال باید دید این همنشینی ها که ابزار های قوی و محکمی برای وارد کردن "تلنگر" به مخاطبت هستند , در کدام بستر زبانی و کدام منطق ساخت ی و محتوایی قرار گرفته اند.
بی تعارف شعر ات مرا یاد پیکان آردی می اندازد. هر کس از دور می بیند فکر می کند پژو است اما موتورش پیکان است.

حسن جان دوست داشتم اتاق و بدنه شعر ات هم همان پیکان باشد. شاید بتوانیم بگوییم ضعیف بوده , اما روراست بوده.
و این روراستی و یکدستی بین زبان و محتوای اثر - در بستر منطقی که ضلع سوم این تناسب و در اصل قاعده ی این مثلث می شود- خیلی زباتر می بود.

روی زبانت جای دیگری کار کن , در شعر دیگری , با ساخت و منطق و نگاه دیگری , اما زبانی که دارد برای رسیده به این مرحله از گفتار انقدر مشتاقانه دست و پا می زند را , پابند و اسیر این فرم و این ساخت و این محتوا نکن.

حد اقل الان و اینجایی که الان هستی.